هنوز هم که روز سالگرد شهادت تو میشود منِ زمین مانده چشم به آبی فیروزهای میدوزم و حسرت میخورم، بغض مانده در گلویم را باز فرو میبرم و اشک گوشه چشمم را آرام با دست پاک میکنم. زیر چشمی به پاهای مانده در خاک نگاه میکنم و آه میکشم.
وقتی باز به آبی فیروزهای آسمان نگاه میکنم فقط صورت تو را با یک تبسم در افق برای خود ترسیم میکنم صورتی که حتی یکبار هم مستقیم و بدون واسطه به آن نگاه نکردم و تمام تصاویری که در مغزم از تو و صورت متبسم تو دارم مدیون عکسهای به یادگار مانده از توست.
روزی را تجسم میکنم که تو مشتاقانه در صف طولانی شهادت ایستادی و من بدون اینکه قدرت همراهی با تو را داشته باشم تنها در قنداق به تو رشک میبردم و تو سبکبالتر از همیشه شاید به اندازه شنیدن صدای سوت یک خمپاره یک دنیا از من دور شدی و رفتی تا از آن بالا به من نگاه کنی.
شاید وقتی از آن بالا به من نگاه میکنی فراموشیهایم را ببینی، غفلتهایم را به نظاره بنشینی. شاید هم وقتی راه میروم پاهای خاکی و مانده در گِلام را ببینی. آخر کی این پای مانده در گِل از این تعلقات دنیایی کنده میشود و من زمینی هوایی میشوم.

------------------------------------------------------------------------
* برگرفته از یکی از ستونهای روزنامه همشهری در سال ۸۴ در هفته دفاع مقدس
نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 1 مهر1388 موضوع | لینک ثابت
با نام تو آغاز می کنم که آغاز و پایان تویی!
سلام مهربانم. فصل میهمانی تو آغاز شده و ما دعوت شدیم. حقا که تو خود بهتر می دانستی که این زمین با ما چه ها می کند و ما چه زود دلبسته مسیر می شویم و به سفر عادت می کنیم.
جاده عبورمان این روزها چقدر گِل آلود است و اگر نبود ماه های مهربانیت دیگر چه امیدی بود به رهایی پاهایمان.
اکنون که درهای رحمتت را گشوده ای و فرشتگانت را به تکاپو واداشته ای تا میهمانی را مهیا کنند، آنقدر چشم می دوزم به آسمانت تا ببارد باران محبتت و بشوید پاهای مانده در گِلم را تا فرصتی باشد.
صحیفه سجادیه-۴۴ :
پروردگارا! به روح مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست و معرفت فضیلت و جلال حرمت و شرایط اعظام و احترام این ماه را به قلب ما الهام فرمای و از آن چه در این ماه نهی فرموده ای ما را بازدار و به روزه ای که پسندیده ذات اقدس تو باشد توفیقمان بخش و چنان کن که در این ماه چشم و گوش و دست و پای ما دور از مناهی و منکرات در راه طاعت و عبادت تو به کار افتند و همواره رضای تو جویند. در این ماه گوش ما را از شنیدن یاوه ها و چشم ما را از دیدن منکرات فرو بند و کمک کن تا دستهای ما به سوی منهیات دراز نشود و پای ما براه خطا و معصیت نجنبد و شکم ما جز از حلال سیر نگردد و زبان ما جز به ذکر تو نگشاید. چنان کن که جز ثواب تو نجوییم و جز از خشم و غضب نگریزیم... عبادت ما را ای پروردگار متعال از لکه ریا و تظاهر پاکیزه دار تا در عبادت تو دیگری را شریک نگذاریم و جز ذات اقدس و اعلای تو معبود دیگری نشناسیم.
حلول این ماه مبارک بر زندگیتان پر برکت ![]()
نوشته شده توسط مسافر در شنبه 31 مرداد1388 موضوع داستان سفر | لینک ثابت
به نام او که هرچه داریم از اوست، حتی نداشته هایمان
به نام او که هر چه آموختیم از اوست، حتی فراموشی هایمان
کاش می دانستیم چقدر این سفر کوتاه است و زمان چقدر اندک.
کاش فراموش نمیکردیم که لحظه ها چه زود میمیرند
و جاده را نقطه پایانی است بی بازگشت.
کاش اجین نمی شدیم با این پوستین
و باور میکردیم آنچه در قلبمان جریان دارد ماناست.
کاش منگنه نمی شدیم به صفحه های تیره روزگار
کاش مُهر نمی کردیم بی مِهری را بر دلمان، به امید آنکه بتوان در این دنیا زیست
و حک می کردیم در یادمان دستان و کوله بار تهی مان را در لحظه بازگشت
و اینکه تنها رد پایمان در مسیر میماند و خاطره
و طولی نخواهد کشید محو شدن، برای من و رد پایم و خاطراتم که آنچنان محکم قدم برنداشتم.
کاش دلم دریایی بود پُر از ماهی، نه تُنگی که حتی ماهی تنهای قلبم در آن احساس خفگی میکند.

و کاش فراموش نکنم هرگز، هرگز، هرگز ...
که آمده ام برای ساختن نه آه کشیدن.
آمده ام برای تولد ای کاش ها.
نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه 12 مرداد1388 موضوع داستان سفر | لینک ثابت
چند روز پیش حافظ هم برایم کامنت گذاشت(برای پست خدایا...) دلم نیامد در وب نگذارمش.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دستست رودی خوش، بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم
نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه 5 مرداد1388 موضوع | لینک ثابت
به فتراک ار همی بندی خدایا زود صیدم کن
که آفتهاست در این تاخیر و طالب را زیان دارد
پی نوشت: یکی از نعمتهای ارزشمند برای یک مسافر داشتن همسفرهای خوبه.
خدایا! شکرت به خاطر این نعمت
دوستان! ممنون بابت نظراتتان که دنیایی می ارزد.
نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه 21 تیر1388 موضوع داستان سفر | لینک ثابت
سال گذشته، این روز ...
اعتکاف، سرزمین پاک...
طهارت جسم، اعمال ام داود...
حس قشنگ حضور خدا... سجده در محراب عشق... عبور در جاده صحیفه... همسفر شدن با امام سجاد(ع)... غوطه ور شدن در پرتوهای نور کتاب الهی... شهادت بانوی صبر... توسل... حس زلال پاکی... حس اوج گیری... بانگ غروب... سر بر سجاده لطف... لحظات آخر گوشه نشینی... یا بانوی صبر...
ناگهان فروریختن تمام... سقوط از اوج...
یا بانوی صبر...
یا بانوی صبر...
نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه 17 تیر1388 موضوع | لینک ثابت
به نام مهربانترین
چه روز ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
دوباره جنگ نهروان ، دوباره مکر کوفیان
چه حیله ها که ساکن قلوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر، نه غروب شد نیامدی
به روایت از وبلاگ خاطرات زندگی
نوشته شده توسط مسافر در شنبه 6 تیر1388 موضوع از جنس نور | لینک ثابت
نوشته شده توسط مسافر در شنبه 6 تیر1388 موضوع | لینک ثابت
سلام به بزرگ مرد تاریخ معاصر!
تو این روزها دل ایران بی نهایت برایت تنگه. نمیدونی اینجا چه خبره! از هر طرف یکی فریاد "انا الحق" میزنه و جالب اینه که در کنارش صدای طبل رسوایی رقیب ناحقش رو هم در میاره و میون این فریادها بعضی ها یه نگاهی میندازن و میگن:"سرو ته یه کرباس" و رد میشن. بعضی یه طرف به مزاجشون جور در میاد و با اون هم صدا میشن و بعضی ها هم سعی میکنن راست و دروغ رو از هم جدا کنن و برای انتخابات رای به بهترین بدن.
و من حیرون و انگشت به دهن یادی از تو میکنم و یاد این شعرت می افتم که میگفتی:
گر تو آدم زاده هستی عَلّمَ اَلاَسما
قاب قوسینت کجا رفته است أو أدنی چه شد
بر فراز دار فریاد أنا الحق میزنی
مدعی حق طلب! انیّت و اناّ چه شد
صوفی صافی اگر هستی بکن این خرقه آلوده را
دم زدن ازخویشتن با بوق و با کرنا چه شد
زهد مفروش ای قلند!آبروی خود مریز
زاهد ار هستی تو پس اقبال بر دنیا چه شد
این عبادتها که ما کردیم خوبش کاسبی است
دعوی اخلاص با این خودپرستی ها چه شد
مرشد!ازدعوت به سوی خویشتن بردار دست
"لا اله" َت را شنیدستم ولی "اِلّا" چه شد
ماعر بیمایه بشکن خامه آلوده ات
کم دل آزاری نما پس از خدا پروا چه شد
اما مگه به همین راحتی میشه فهمید کدوم راسته و کدوم دروغ؟!!!
نوشته شده توسط مسافر در جمعه 15 خرداد1388 موضوع از جنس نور | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام تنها جاوید
و این منم ، یک مسافر نه یک مهاجر که برای رسالتی به این دیار سفر کردم...
و یقین دارم او که فرمان آمدنم را صادر کرد، هیچگاه در این غربت تنهایم نمی گذارد و خود وعده کرده:
فاذكروني اذكرتم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه